نگاهی دور از زندگی من

  • منتشر شده : 7 آوریل 2019، ساعت 10:29
  • توسط : علی قِ

اپیزود1:معرفی

5 سال میشد که تو این محله زندگی میکردیم دقیقا دوران دبیرستان من تو این محله سپری شده بود.

محله ای پر از اپارتمان های 15 طبقه ای و تو هر طبقه 8 واحد،برای خودش جمعیت روستایی داشت هر مجتمع

اکثر بچه های مدرسه از ابتدا با هم بزرگ شده بودن فقط من و حسن بودیم که غریبه اون جمع بودیم و همین هم شد دلیل دوستی و رفاقت منو حسن

حسن بچه ای بود که عاشق ماجرا جویی بود و همین هم باعث میشد به درس علاقه ای نشون نده منم که تنها رفیقم حسن بود سعی میکردم تو درسا همیشه هواش داشته باشم و همین طوری پیوند رفاقتمون داشت محکم تر میشد یه سالی گذشت تا این که خانواده حسن تصمیم به ترک محله گرفتن و به یه شهرک مسکونی تو بافت قدیمی شهر رفتن اما این دلیلی نبود که رفاقت منو حسن رو قطع کنه

 حسن که علاقه ای به درس نداشت هنرستان رای ادامه درس انتخاب کرد که به قول خودش اشتباه اول زندگیش بود.

منم که عاشق رشته تجربی بودم و خیال دکتر شدن از ذهنم بیرون نمیرفت.

خیلی جالب بود مدیر مدرسه گفت که کلاس تجربی شون پر شده پدرم هم بدون توجه به نظر من گفت ریاضی ثبت نام میکنیم و همین شد که من از رویا دکتر شدن رسیدم به اقای مهندس

دو سه تا از بچه های دبیرستان قبلی هم با من هم رشته شده بودن همین دلخوشیم شده بود.

 با هر تلاشی بود من به رشته ای که اصلا بهش فک نمیکردم علاقه که نه وابسته شدم و دیپلمم رو گرفتم.

حسن هم بزور و تلاش تونسته بود دیپلم خودش از هنرستان بگیره و بدون شرکت تو کنکور رفت تا دفترچه رو پست کنه. این بار دیگه رفاقتمون داشت از هم دور میشد. یه سال گذشت و من کنکور شرکت کردم منتظر جوابش بودم

موقع جواب انتخاب رشته  دعا میکردم جواب همون شهری باشه که حسن خدمت میکرد(کلا دوست داشتم رشته مهندسی پزشکی یه شهر دور قبول بشم که هم یکم راحت باشم و هم بین علاقه و وابستگیم یه ارتباطی برقرار کرده باشم اما خب همیشه اونجوری نمیشه که دلت میخواد)

رشته نرم افزار دانشگاه ازاد کرج،مزخرف ترین نتیجه ممکن که میشد رقم بخوره،شد سرنوشت من

رشته نبود که انتظارش رو میکشیدم اونم دانشگاهی که کلا دو ساعت با ماشین راه بود که برسی بهش اما تو دو ترم اول داشت اون استعدادی که درونم بود رو شکوفا میکرد.

بعد 22 ماه حسن خدمت مقدس سربازیش تموم شده بود به شهر برگشته بود.

تو همین ماجراهای قبولی دانشگاه اینا دخترعمو من،مریم،با یکسال تاخیر تونست دانشگاه تهران طراحی گرافیک قبول بشه و از شهرستان بیاد تهران پیش ما برای ادامه تحصیل

فاصله سنی منو مریم دو ماه بود و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم برای همین خیلی با هم راحت بودیم. بعد یه مدت که مریم اومد بود خونه ما و با ما زندگی میکرد و همین بین بحث و جدال منو مادرم هم بالا گرفته بود و مادرم همیشه  پیشرفت مریم رو مثل یه پتک برای سرکوفت به من استفاده میکرد خود مریم از این ماجرا خبر نداشت من تمام سعی رو میکردم تا متوجه این موضوع نشه دلخوری رو ایجاد نکنه.

اما به هر حال ادمای مهم زندگیم داشتن کم کم بعد مدت دو سال دورم جمع میشدن و من روز شبم رو با مریم و حسن میگذروندم. دوران جوونیم داشت خوب پیش میرفت تا به مشکل اصلی هر زندگی بر خوردم.