دیوانگی

  • منتشر شده : 10 آوریل 2019، ساعت 16:15
  • توسط : No Body

دیوانگی

داستان سال 91 که من تنها 16 سال داشتم و پیش از حد ساده و زود بارو که فقط سرم به بازی و رفتن مدرسه گرم بود, امتحانات خرداد تازه تموم شده بود که ی روز صبح Yahoo massenger رو باز کردم و پیامی برام اومد که وارد فلان چت روم شوید من روش کلیک کردم وارد شدم و اسممو زدم رفتم داخل محیطی برای چت همگانی بود و منم واردش شدم و شروع با صحبت کردم تا شب سرگرم اونجا بودم که شب با دختری آشنا شدم منم از روی سادگی دوست شدیم و من باهاش صحبت میکردم که این دختر با پسر های دیگه صحبت میکرد که منو ازار میداد و منم بعد مدتی کوتاه که وابسته شده بودم مثل دیوانه ها گریه و ... این دوستی با این 7 ماه طول کشید همش هم درد و گریه و عذاب سال 92 شده بود دیگه من همچنان داخل این چت روم اون چت روم میگشتم که خیلی ساده ساده ساده ساده با دختری از مشهد اشنا شدم اسمش ساغر بود البته توی چت, اشنا شدیم و هر روز توی همون چت روم صحبت میکردیم, که ی روز شمارمو گرفت و زنگم زد و با تلفن عمومی با هم صحبت کردیم , صداشو شنیدم دلم رفت سمتش شدید , حدود 8 ماه باهاش بودم بدون هیچ دعوا یا عذابی هییییییچ مشکلی و خیلی خوب همو میخواستیم و هیچ مشکلی نبود و من حتی فکر اینو که منو ول کنه هم نبودم اصلا توی این فاضا نبودیم چون به هم مطمین بودیم هر روز صبح با تلفن عمومی ساعت 6:45 دقیقه زنگم میزد و حرف میزدیم با تلفن مامان و خونه و ... با هم صحبت میکردیم خودش تلفن نداشت

گذشت گذشت گذشت سال 93 شد فروردین سه شنبه 29 ام

مثل همیشه من منتظر زنگش بودم که دیر بهم زنگ زد بهم کمی مظطرب بود بهم گفت اگه ولت کنم عکسامو پخش میکنی؟ گفتم این حرفا چیه؟

گفتم دوستت دارم و تلفن رو گذاشت منم تلفن خاموش کردم خوابیدم چون دیگه تا فردا صبح زنگ نمیتونست بزنه خوابیدم و ساعت 9 صبح بیدار شدم تلفن روشن کردم و مشغول بودم تا ظهر  سر سفره بودم عدس پلو داشتیم قشنگ یادمه اولین قاشق پیامش اومد با 704 بود که هزینه رو من بدم و منم شارژ نداشتم رفتم شارژ هزاری گرفتم تو راه برگشت

پیامو دریافت کردم

اون: سلام نفسی, میخوام ی حقیقتی رو بهت بگم

من: چی شده عزیزم!

اون: من مدتی نسبت بهت سرد شدم

من: چی شده عشقم!

اون: من به پسر  عموم احساس دارم از تظاهر به عشق خسته شدم سعی کن منو فراموش کنی میدونم ناراحت میشی بای.

 وقتی اینو گفت بهم دستم شروع کرد لرزیدن نتونستم تایپ کنم زنگ زدم برداشت گفت سر کلاسه قطع کرد دیگه برداشت و من مثل دیوانه ها توی حیاط راه میرفتم و زنگ میزدم که دوستش برداشت گفت رفته خونه

 

رفتم تو اتاقم در رو قفل کردم اهنگ گوش کردم و عکسشو اوردم نگاه کردم

رفتم توی اون چت روم که با هم میرفتیم با اسم خودمو خودش با خودم حرف میزنم خخ

به خودم میگفتم عصبی هست و فردا زنگم میزنه

اون روز رو با هر بدبختی بود پشت سر گذاشتم همش گریه گریه گریه و اضطراب  شدید

 

فردا ساعت 6:45 مثل همیشه منتظر زنگش بودم اما زنگ نزد اون روز رو هم با گریه تموم کردم پر از اظطراب شدید

ونج شنبه جمعه هم برام سیاه بود سیاه انقدر درد کشیدم که الان هم دارم مینویسمش یادش میوفتم قلبم تیر میکشه

 

همه بهم گفتن شنبه بهت زنگ میزنه

جمعه شبش تا صبح شنبه تو حالت سجده بودم دعا کردم زنگم بزنه

همونجا خوابم برده بود و ساعت 5:30 بیدار شدم و دعا کردم تا 6:30

همینجوری توی اتاقم راه میرفتم و نگاه عکسش میکردم که زنگم بزنه همینجوری راه می رفتم ساعت شد 6:45 گفتم الان زنگ میزنه برم توی حیاط راحت باهاش جرف بزنم رفتم توی حیاط و ساعت شد 6:50 گفتم الان زنگ میزنه شد 6:55 گفتم سرویسش دیر شده حتما ساعت شد 7 اما اون زنگم نزد با نا امیدی تمام نگاه اسمون کردم و رفتم داخل چشمای پر از اشک و دلم پر از اظطراب و دلشوره عکسشو بغل گرفتم با تیغ روی رگم کشیدم اما نبرید رگمو دراز کشیدم و همینجوری میکشیدم و نبرید که خوابم برد  ساعت 9 بیدار شدم و خون خشک شده جلوی خونریزی رو گرفته بود و شستم دستمو و کمی امیدوار شده بودم

 

کارم هر روز شده بود التماس دوستاش کردن که کاری کنن زنگم بزنه صبح تا ظهر مثل دیوانه ها توی حیاط راه میرفتم ظهر تا شب مثل دیوانه های گریه و اهنگ خداکاری بکن خراطها و دیوار علی اصحابی و گوش میکردم و عکسش بغل میکردم و گریه میکردم

 

چند ماهی همینجوری بودم با گریه و گریه و گریه عکسش بغل میکردم گوشیمو میزاشتم در گوشم با خودم حرف میزدم توی اتاق دو متریم کیلومتری راه میرفتم ی بار ساعت 5 عصر توی اتاقم راه رفتم وقتی به خودم اومدم ساعت12 شب بود از پا درد افتادم

 

بعد چند ماه رفتم با کس دیگه که درد اونو فراموش کنم رفتم اما افسردگی شدید و مشکل شدید پشت سرم خیلی شدید بود و کس جدید که اومده بود میخواستم جای اونو برام بگیره اما نشد که نشد اونم عذابم داد به جایی رسیدم که از شدت جنون میزدم توی سر خودم اونا اذیتم میکردن و میزدم تو سر خودم گریه و گریه و گریه نمیزاشتمم کسی بفهمه چند باری هم مامانم و بابام میگفتن چت شده میگفتم هیچی اولی بعد از ساغر رفت دومی اومد این ی سال تمام منو ازار داد تا حد جنون منو برد و من دیوانه شده بودم دیگه افسردگی شدید و همینجور اذیتم میکردن

 

من مشکی پوش شده بودم و حسابی لاغر شده بودم و همش توی خودم بودم توی تنهاییم مدام گریه میکردم از خونه بیرون نمیرفتم

دو سال شد

سال 95 بود

 

که مامانم جریان ساغر رو فهمیده بود و تونستم به ساغر زنگ بزنم بعد دو سال تونستم باهاش حرف بزنم وقتی صداشو شنیدم اشکم بی اختیار ریخت چند دقیقه ای به الو الو کردنش گوش کردم بعد بهش گفتم یادته قبلا بعد دو روز زنگم میزدی میگفتم کجاییییییی توووو عشقم دو ساااااااااااااااااااااال شده کجایییییییییییییییییییییییییییییییییییی تووووووووووووووووووووو

 

شروع کردم براش تعریف کردن همه چیزو این دو سال هر چی کشیدم بهش گفتم شب تا صبح گریه مثل دیوانه ها راه رفتن توی حیاط و اتاقم عکسشو بغل کردن زدن رگم مشکی پوش شدنم و هزار درد دیگه که اینجا نمیگم فقط خدا دید چی کشیدم از این همه سادگیم

 

همشو بهش گفتم اخرم بهش گفتم دو سال درد کشیدم و رفتی اما فدای سرت فدای ی تار موهات من فکر میکنم دیروز رفتی و امروز اومدی همش فدا سرت فقط برگرد که دارم اینجا میمیرم

 

برگشت بهم گفت احساسی به شما ندارم!

 

وقتی شنیدم کسی که این همه براش غذاب کشیدم و... داره بهم میگه شما تموم درد های دنیا ریخت روی سرم

ازش دور شدم و افسردگیم شدید تر شد گوشه گیریم شدید تر شد گریه هام شدید تر شد درد های قبل زیاد بود اما فشار روحی و حرفی که بهم زد نابودم کرد از درون انقدر عذاب کشیدم که به مشکلات فیزیکی انجامید

 

مشکلاتم شروع شد : افسردگی شدید - ورم صورتم - چاقی - خوردن افراطی - یوبوست - اعصاب خوردی - اعصاب ضعیف - سردرد های بی دلیل - بی حوصلگی و....

میرفتم دکتر که الان 3 یا 4 سالگی گذشته از اون موقع هنوز دارم میرم دکتر و تنها یکی از دکترا براش تعریف کردم جریان رو با صحبت و دارو کمی دردم تسکین داد.....

 

 

دیوانگی تا حد مرگ