نگاهی دور از زندگی من،قسمت دوم

  • منتشر شده : 11 آوریل 2019، ساعت 10:28
  • توسط : علی قِ

 

اپیزود2:جدایی برای تجربه جدید

جنگ و دعوا های منو مادرم تمومی نداشت برای همین تصمیم گرفتم برم پیش حسن

خونه حسنینا یه خونه دو طبقه بود که طبقه دوم از کوچه پشتی راه داشت و طبقه اول از خیابون اصلی  و راه جدا داشتن چند ماهی هم  میشد که حسن خودش داشت تکی اونجا زندگی میکرد بعد از هم خونه شدن منو حسن دیگه تمام اوقات بیکاری داشتیم در حال فیلم نگاه کردن بازی کردن برنامه نویسی میگذشت و بعد یه مدت یک هفته ای داشت همه چی یکنواخت میشد منم ادمی نبودم که تو این یکنواختی دووم بیارم

یه روز تو تلگرام یه پست تبلیغاتی دیدم از کلاس اموزش برنامه نویسی پیشرفته بد جور رفت بود تو ذهنم که واسه تجربه چیزی که داشتم تو دانشگاه میخوندم نیاز داشتم به اموزشگاه و مدارک مورد نیازش رو پرسیدم متاسفانه 1میلیون700 تومن واسه ثبت نام اموزش مقدماتی میخواست منم کل موجودی حسابم یک میلیون هم نمیشد چون کار نمیکردم همش از از پس انداز پول تو جیبیا هفتگیم بود همون موقع یاد حرف مادرم افتادم که میگفت بیا برو ور دست بابات کار کن تا یکم کار یاد بگیری دستت تو جیب خودت باشه اخه بابام مغازه تراشکاری داشت کاری که اصلا  به رشته تحصیلی من و علاقه هام نمیخورد واس همین همیشه از این کار فرار میکردم اخرش  تصمیم گرفتم تا با مادرم صحبت کنم و پول رو از مادرم قرض کنم. برای همین مستقیم رفتم خونه خودمون.

مادرم:به به اقا علی راه گم کردی مادر جان

من:سلام نه خوب ادم خوبه هر از گاهی به خانوادش هم یه سر بزنه

مریم:اخ گفتی دلم واسه مژگان(خواهر مریم) و بابای تنگ شده که نگو باید تو یه تعطیلات برم سر بزنم بهشون همش هم درس و مشق خوب نیست ادم باید به فکر خانواده هم باشه

مادرم:بله بله اقا علی یاد بگیر از دختر عموت چقدر به فکر خانوادس نه مثل تو که معلوم نیست با اون حسن گور به گور شده از صبح تا شب از بیکاری ول گشتن کی میخوایین خسته بشین به فکر زندگی کردن باشین

من:مامان با حسن چیکار داری اون که از صبح با ماشین باباش میره مسافر کشی اخرشم پولی که در میاره میده باباش

مادرم:بفرما اون حسنم فهمیده باید کار کنه پول در بیاره کی کله تو میخواد به سنگ بخوره معلوم نیست!

من:خورده مادر جان خورده...!

مادرم:به به میبینم که تصمیم گرفتی بری پیش بابات تو تراشکاری کار کنی.

من:ععععع من کی اینو گفتم چرا حرف تو دهن ادم میذاری فقط دوست داری منو بفرستی ور دست بابا

مادرم:میبینیش مریم این پسر من ادم بشو نیست که نیست اخه ادم انقدر از زیر مسئولیت در میره اخه

مریم:زن عمو خودت ناراحت نکن بزار ببینیم میخواد چیکار کنه بعد انقدر بزنید تو سرش

حالا علی تصمیمت چیه که اینو گفتی؟

من:راستش میخوام برم کلاس برنامه نویسی تا حداقل یکم به اون چیزی که دارم درسش میخونم اشناتر بشم

مادرم:بفرما قصد پول دراوردنم که نیستی میخوای بری پول خرج کنی فقط

من:مامان اصلا ولش کن مرغ تو یه پا داره بیخیال داستان کار من تو تراشکاری نمیخوای بشی. راستی ایمان کو؟؟

مریم:رفته پیش عمو تو مغازه...

من:پس موفق شدی یه نفر از این خانواده رو بفرستی کنار بابا تراشکاری یاد بگیره نه افرین به این همه تلاشت مامان

مادرم:اون بچه از الان فهمیده باید پیکارباشه ولی تو نمیدونم به کی رفتی انقدر یه دنده و لجبازی

من:مادر من هرچی باشیم دست پرورده و بچه خودتیم

مادرم:گم شو تا دمپاییمو در نیاوردم...

من:باشه خو حالا چرا انقدر خشن بزار حرفامو کامل بزنم بعد اتیش به پا کن.

مامان میشه 800 هزار تومن بدی تا تو این دوره اموزش شرکت کنم؟؟

مادرم:اها بگو این ورا افتابی شدی نگو پول کم اوردی؟؟

من:اره دیگه اینجوری شده فعلا

مریم:به نظرم زن عمو کمکش کنیم حالا نذار دست خالی بره

من:اره دیگه مامان نذار نا امید برگردم

مادرم:اره ولی نه اون مقداری که خودت گفتی و اموزشگاه میخواد

من:پس چی؟؟میخوای چقدر بدی مگه؟

مادرم:400 تومن تا ادب بشی خودت سعی کنی پول در بیاری

من باشه همونم بدی ما راضیم.

بعد خوردن ناهار و گرفتن پول از مامانم ا خونه زدم بیرون تو این فکر بودم که چطور باقی رو جور کنم.

زنگ زدم حسن تا ببینم کجاس و بیاد دنبالم.