فردای پیروزی

صبح زود برای خاکسپاری دلم به قبرستان نزدیک خانه یمان رفتم 

در ما بین قبرستان به دنبال تیکه زمین خالی می گشتم ، تا تمام احساسات مرده ام را که دراین چندسال روی هم تلنبار شده بود را مدفون کنم زیر خاک.

در کنار بلوک های سیمانی پیره مرد ژنده پوشی نشسته بود  و با صدای نامفهومی  چیزی میگفت که من متوجه نمیشدم .

از دور دست به من اشاره ای کرد ای جوان بیا جلو 

باهم گپی بزنیم 

افتاب سوزان و باد خشک ازار دهنده  زمستانی صورتم را طوری نوازش میداد احساس غمگینی میکردم 

پیرمرد گفت نامت چیست ؟

من؟

بله تو 

من ...........

خب اینجا چی میکنی 

امده ام زمینی پیدا کنم برای دفن احساسات شکست خورده ام 

توووووو؟

 

اره من