نگاهی دور از زندگی من،قسمت سوم

  • منتشر شده : 21 آوریل 2019، ساعت 10:42
  • توسط : علی قِ

 

اپیزود3:کمک

یه نیم ساعتی حسن منو کاشت بود کنار خیابون تا بیاد دنبالم همین بین مریم تکست داد که اگه مابقی پول رو نتونستی جور کنی میتونی رو من حساب کنی بالاخره خواهر اینجور مواقع به کمک برادرش باید بیاد اصلا تعارف نکن.

همین پیامش باعث دلگرمیم بود از یه طرف هم باعث نشون دادن ضعفم شده بود و ذهنم درگیر شده بود.

بعد کلی انتظار حسن اومد با هم داشتیم میرفتیم سمت خونه ماجرا رو هم تو راه واسش گفتم قرار شد منو تا مسیر خونه برسون برگرده سر مسافرکشیش و هر مبلغی که کار کرد یه درصدی بهم بده و باقی پول رو بده باباش

شب وقتی حسن برگشت 75تومن داد بهم گفت ای کاش میشد کل مبلغ رو میشد داد بهت ولی باید پول رو بدم بابام. اخه ما تو خونه باباش بودیم و حسن رو ماشین باباش کار میکرد برای همین هرچی کار میکرد رو میداد باباش تا بزاره به زندگی کردنمون تو واحد پایین خونش ادامه بدیم.

شب تا صب داشتم به کمکی که مریم پیشنهاد داده بود فکر میکردم ولی اخه چطور این مقدار پول رو ازش میگرفتم اون که بنده خدا خودش تو خونه ما مهمونِ

صبح داشتم تو پارک نزدیک خونه عکاسی میکردم که مریم زنگ زد و اومد پیشم.

وقتی بعد کلی عکاسی حرف رسیدیم به ماجرا نیازم به پول از درگیری فکریم گفتم بهش.

مریم:تو واقعا فک کردی من همچین پولی دارم بدم بهت؟

من:منم سوالم همین جا بود دیگه

مریم:نخیر من منظورم این بود که کمکت میکنم این پول رو جور کنی.

من:اخه چطوری من که منبع درامدی ندارم.

مریم:دوربین دستت چی میگه؟

من:؟؟ یعنی دوربین رو بفروشم فکرشم نکن...

مریم:نه خنگ خدا، تو که استعداد عکاسیت خوبه هنری هم داری تو اینکار چرا ازش استفاده نمیکنی؟ قرار نیست ادم بره دنبال علاقه هاش ولی ازشون استفاده نکنه.

من:فکر خوبیه خیلی از بچه ها تا الان ازم خواستن که ازشون عکس بگیرم.

مریم:اره تو دانشکده ما دخترا عاشق اینن یه عکاس اشنا باشه تا ازشون عکاسی کنه واونا پست اینستاشون رو با اون عکسا تو چشم بیارن به قول خودشون لاکچری بشن.

من:چه فکری پس مشتری از تو کار از من قبول؟؟

مریم:از اولش هم منتظر اوکی تو بودم پسرعمو جان.

مریم با تعریفای که کرده بود تونست چندتا از دوستاش رو برای عکاسی حاضر کنه منم چون به پول این کار احتیاج داشتم خیلی جدی گرفته بودم ماجرا رو تو کم تر از 6 جلسه عکاسی تونستیم 450تومن جمع کنیم این حس که از کاری که علاقه داشتم بهش و از اون روش پول در میاوردم خیلی شیرین بود.

قدار پولی که جمع شده بود باعث شد که پول حسن پس بدم بتونیم باباش رو هنوز هم راضی نگه داریم تا بزاره تو خونش ساکن باشیم.

پول مادرم رو هم باهاش براش یه هدیه خریدم تا دلخوری این مدت رو از دلش دربیارم برای همین با مریم براش یه کادو خوب خریدیم

ما بین تمام خوشی هایی که داشتیم یادم افتاد که زمان ثبت نام دوره خیلی محدود بود رفتم سمت اموزشگاه وقتی رسیدم اونجا متوجه چیز عجیبی شدم در اموزشگاه به خاطر نداشتم مجوز پلمپ شده بود نمیدونستم که افسوس بخورم  که شانس رسیدن به دنیایی که تو رویام داشتم  رو از دست داده بودم یا خوش حال باشم که پولی که براش زحمت ها کشیده بودم ندادم به اموزشگاه.

یه روز کامل تو خونه داشتم فک میکردم به اتفاقی که افتاده بود یهو گوشیم زنگ خورد. مریم پشت خط بود.

مریم:چه کردی شازده ثبت نام کردی؟؟

من:نه!!

کل ماجرا رو براش توضیح دادم خیلی حال اونم گرفته شد که نتونستم یه بار دیگه به چیزی که علاقه داشتم تجربه کنم نرسیدم. که یهو داد زد

مریم:دیوونه از خداتم باشه،ولی الان یه تجربه خوب داری واس کار کردن. راستی یه سری از عکسایی که گرفته بودی رو ادیت کردم چیزای خوبی شده بنظرم همین ترکیب رو بریم جلو اخه ادم که به ترکیب برنده دست نمیزنه.

حرفاش بازم داشت بهم راهی رو نشون میداد که توش امید به موفقیت بود.

تصمیم بر این شد تا با همین ترکیب برنده بریم تو میدون رزم با زندگی.