gigai

  • منتشر شده : 6 مه 2019، ساعت 10:25
  • توسط : KAVAN

خیلی وحشت کرده بودیم نمیدونستم باید چیکار کنم هر لحظه اون داشت به ما نزدیک تر میشود عرق میکردم و مه غلیظی مارو احاته کرده بود که طولی نکشید که از تو مه پدیدار شد.

یه نگاه سرد پشت اون ماسک و ولباس های سیاه و تیرش بود قشنگ میتونستم حس به کشتنمونو حس کنم. من هم انقدر ترسیده بودم که فقط نگاش میکردم به اون چشمای سفید وشال سرخ کهنه اش 

که تو باد موج میخورد.........

:) البته فکر کنم باید داستانو از اول براتون بگم که بفهمید چه خبره 

 

(گیگای قسمت 1)

 اسمم کاوان هست و 17 سال دارم

 

تو یکی از شهر هایه کوچک ایران زندگی میکنم 

 

امروز دارم مثله همیشه به پاتوق همیشگیه خودمو دوستام میرم.به فست فود اقای شکری

 

.ولی بی خبر از اینکه امروز مثل روزای دیگه نیست 

 

کاوان:سلام اقای شکری

 

اقای شکری:سلام کاوان جان خوشومدی 

 

ارین: بهه. کاوان دوباره انقد بازی کردی که شبو نخوابیدی 

 

تو از کجا میدونی

 

ارین:زیر چشات گود افتاده

 

سینا:خب از بازی لذت میبره چیکارش داری

 

خیام: ما نمیگیم بازی نکن ولی به درسشم باید برسه

 

سینا: تو که ازهمه درست بدتره پس لطفا خاموش باش

 

خیام: ای پسرک به من توهین میک_

 

کاوان: خواهشا دوباره حرف زدن به سبک کهن را شروع نکنید

 

ارین:راست میگه بجنبید بریم ادامه فوتبال دیروز رو ادامه بدیم  بهزاد و معین

 

شمام پاشید کم بخورید 

 

بهزاد با دهن پر:باشه بریم

 

و همه ما راه افتادیم به سویه پارک به جای که زندگی ما به کلی تغییر کرد

 

معین : خدانگهدار اقای شکری مثل همیشه خوشمزه بود

 

اقای شکری:نوش جون تون 

 

......بعد رفتن ما........

 

اقای شکری:هییییی. عاشق رفاقت این پسر هام

_

_

...وایسا یک چیزی رو ساختمان کنار پارکه اون چیه وای خدای م___

_

در اون لحظه

_

کاوان: رسیدم خوبیش اینکه مغاره اقای شکری با این پارک زیاد دور نیست نه

 

ارین: اره ولی نمیدونم چرا حس خوبی ندارم

 

خیام: خب بیا بریم دکتر یه نگاهی بهت بنداره

 

ارین: !دکتر اونم با تو  نه انگار حالم بهتر شد 

 

خیام: چرا خودتو لوس میکنی بیا بریم دیگه ها ها ها

 

سینا:خخخخخ نمکدونا این حرفارو ولش توپ آوردین؟

 

میثم: وای برمن توپ یادمون رفته

 

بهزاد و معین و سینا:خاک تو سرت

 

کاوان: نه انگار واقعا حق با ارین بود منم یجوریم حس خوبی ندارم

 

سینا:ولله انگار راست میگین 

 

 

تو این جور بحثا بودیم که یدفعه تو چهله تابستون مه غلیزی مارو احاته کرد ولی نه یه مه معمولی یه مه ترسناک و دلهره اور که فشار یجوری بود که انگار فشار زیادی رو بدنمون گزاشته و ماهم خیلی ترسیده به دور و بر مون نگاه میکردیم دریغ از حتی یک کلمه   و بعد از گزشت چند ثانیه 

 

خیام با صدای لرزون : اینجا دیگه چه خبره داره چه اتفاقی میفته

 

کاوان: آب دهنشو قورت داد و گفت من از کجا بدونم

 

یدفعه یک مرد سیاه پوش که سرتاسر بدنشو با لباسایه سیاه و تنگ پوشیده شده بود و با یه شال گردن قرمز دراز و نچندان تازه از توی مه پدیدار شد 

 

من بعد از دیدن اون فشار سنگینی رو حس کردم زود به دوستام نگاه کردم ولی یه چیزه عجیب دیدم که ترسم رو دو چندان کرد

 

همه دوستام خشکشون زده بود و به شدت ترسیده و چشاشون داره از حدقه بیرون میزنه و بشدت عرق میریزن 

 

منم به علت ترس هیچ صدای ازم بیرون نمیومد  و خیلی زود خودمو نیشگون گرفتم تا یکمم که شده از ترس راها شم و بتونم چیزی بگم با نیشگونی که گرفتم سریع داد زدم فرار کنید ولی تنها کسیکه با صدام تکون خورد سینا بود و شروع کرد به داد زدن وفرار کردن با چهارمین قدمی که برداش دوباره خوشکش زد برای اینکه دقیقا اون مرد سیاه پوش جلوش زاهر شد باور کردنی نبود من که ندیدم تکون بخوره یعنی چقدر میتونست سریع باشه

 

سینا با صدای لرزان: ل لل لطفا

 

و با گفتن لطفا سینا با یه لگد سریع ومحکم که من به زور دیدم سینا رو کاملا پرت کرد من دیگه داشتم کم میاوردم تا بی هوش بشم 

 

 

تا اینکه یه صدا آشنا مارو از ترس آزاد کرد 

 

گیگای 1 روغن لیز دهنده 

 

تا اینو شنیدم مرد سیاه پوش تخت زمین شد یا نه بهتره بگم انگار لیز خورد تا به عقب نگاه کردم اقای شکری رو دیدم که داره مارو صدا میزنه 

 

زود باشید سریع بیاید پیش من همه ما سریع رفتیم پیشش 

 

:در همین حین مرد سیاه پوش سر پا ایستاد و با نگاهی تحقیر آمیز گفت

 

ههه خیلی ضعیفی این رویه من کار نمیکنه ههه

 

و باز ترس و دلهره همیه مارو گرفت در این لحضه . . اقای شکری نمیخواستم ازش استفاده کنم اما انگار مجبورم گیگای 2  و من به وضوح دیدم که روغنی که روی مرد سیاه پوش بود که بر اثر لیز خوردن رویه روغن وافتادن سرتاسر بدنشو گرفته بود

 

به جوش اومد مرد سیاه پوش شورع به داد و فریاد کرد و باز روی زمین افتاد  

 

اقای شکری: بچها بیاید ازین فرصت استفاده کنیم و در ریم 

 

و ماهم بدون پرسدن سوالی با تکون دادن سر به نشانه تایید راه افتادیم و هنوز یک قدم برنداشته بودیم که  

 

مرد سیاه پوش بنلد شود وشروع به خندیدن کرد و گفت شوخی کردم

 

قدرت من سخت شدن مثل سنگ و نرم شدن مثل آب هستش

 

پس قدرتت الان روی من تاثیری نداره ماهم با نا امیدی و سردرگمی زیادی که داشتیم. داشتیم  دیونه میشدیم  که خیلی نگذشت 

 

با شنیدن صدایی.   گیگا 5

 

دونفر از رو سرمون پریدن وماهم بخاتر مه زیاد نمیدیدم. صورتشون مشخص نبود 

 

انگار یکیشون دوتا شمشیر داشت و یکی دیگه دو تا سر نیزه که به دستاش وصل بود زیاد معلوم  نبود

 

و به مرد سیاه پوش فرصتی ندادن و زود حمله کردن با یک برش سریع و ضربدری اون مردو بریدن 

 

 

و ما بادیدن این سحنه ها داشتیم بی هوش میشدیم واقعا در قرن 21 دیدن این سحنه برای پسرای 17 ساله زیاد جالب نبود  

 

و بلا فاصله مه کمکم ناپدید شد وما تقریبا فشار ازرومون برداشته شد و انگار دیگه میتونستیم یه نفسی بکشیم 

 

با ناپدید شدن مه صورت دو فرد رو دیدیم 

 

که باعث شد بشدت تعجب کنیم اونا سال بالایی های ماتو مدرسه هستن 

 

قبل از اینکه چیزی بگیم مرد سیاه پوش دوباره شکل خودش شد و زود با یه پرش بلند به عقب پرید و گفت 

 

ای احمق ها منکه گفتم قدرتم شکل آبه این چیزاها به من صدمه نمیزنه فعلا میرم ولی خیالتونو راحت نزارید وبا چند پرش مثل یه نینجا از رویه خونه ها فرار کرد وغیب شد 

 

بعد از چند دقیقه سال بلایی هامون گفتند اگه سوالی دارین فعلا نپرسید تا بریم به مخفیگاه و اونجا سوالاتتونو جواب میدم وما چون خیلی ترسیده بودیم زیاد مخالفت نکردیم و راه افتادیم.........

 

                                                                       ______ادامه دارد_____