استاد وو و مرد نا آگاه

سلام

تصمیم گرفتم اگر بیکار شدم داستان های استاد وو که در مورد روشنگری در لینوکس هست رو اینجا بنویسم تا شاید به روشنگری برسید

خب اولین داستان استاد وو و مرد نا آگاه

یک روز استاد وو در نزد مریدان خود نشسته بود، در همین هنگام مردی به نزد استاد آمد و از استاد پرسید:

استاد آیا درست است که لینوکس ویروس نمیگیرد و آنچنان که برای ویندوز ویروس وجود دارد برای لینوکس نیست؟ استاد به نشانه تایید سر تکان داد.

در همین هنگام مرد پرسید خب با وجود این آیا بهتر نیست ما آنتی ویروسی بر روی لینوکس نصب کنیم تا از امنیت آن اطمینان بیشتری پیدا کنیم؟

استاد از جای خویش برخواست کلافی که در آنجا بود را برداشت و به دور کفش های مرد پیچید

مرد گفت استاد چکار میکنید؟

استاد جواب داد کفش هایت را محکم میبندم از پایت بیرون نیاید.

آن مرد جواب داد استاد بند کفش های من محکم هستند و نیازی به اینکار نیست.

استاد به مرد گفت: چون زیرساخت کفش تو درست است.

و با گفتن این سخن از استاد مرد به روشنگری رسید (و مریدان جامه دریدن :D)

ارسال دیدگاه
  • hamtimi می گوید :

    sdad